
کت شلوار سرمه ای پوشیده ای با همان پیراهن سفید که خط های عمودی آبی دارد .
نیمه شعبان در به در دنبال انگشتر فیروزه می گشتم برایت . از آن فیروزه ها که رکاب ظریفی دارد و نگینش آبی ِ آبی است بدون هیچ رگه ای .
توی صف تفتیش می ایستم . انگشتر فیروزه را گرفته ام توی مشتم . هوا گرم است و دانه های عرق مسیر پیشانی ام را طی کرده و رسیده به چشم هایم . اولین دانه اش که پا به چشمم میگذارد انگار نمک می پاشند توی چشمم . می سوزد .
از تفتیش می گذرم . می ترسم میان شلوغی ِ حرم انگشتر را گم کنم. به انگشتان دست من گشاد است . می اندازمش توی انگشت وسط دست راستم و دستم را مشت میکنم .
صدای همهمه ی شیرین ِ دعا و صلوات می پیچد در گوشم و موج می خورد و بالا می رود . می روم به سمت ضریح . مشت دستم را باز میکنم و دستم را می برم به سمت شبکه ها .
جمعیت زیاد است . کار ساده ای نیست رساندن دست به ضریح ..
سرم را بلند می کنم به سمت سقف .. ناگهان جمعیت مرا هل می دهد و می چسبم به ضریح . همان کنجی که درست می شود زیر گنبد . دست هایم را تا جایی که می رسد بالا می برم . دست می کشم به ضریح و نفس می کشم ...
منوی رستوران را آورده ای جلو و خیره شده ای به من و می پرسی حواسم کجاست !؟
پ.ن: تمرین نویسندگی است و یک چیزی شبیه داستانک